![]() |
![]() |
|
|
واقعا چرا عشق بین اکثر مردم مرده؟؟
چرا نباید توی این دنیای غریب بتونی به کسی اعتماد کنی؟؟؟ چرا وقتی با کسی صاف و صادق برخورد م کنی,خیلی زود توی فکر می ره که از طریقی بتونه سرت شیره بماله و به نحوی فریب بده؟؟؟؟ چرا تو این دنیا هیچ کی نمی تونه حرفشو راحت بزنه؟؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ همین چراهاست که آدم نمی تونه زندگی کنه آخه چرا؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:35 توسط پریسا/ش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 23:49 توسط پریسا/ش |
|
|
♠ دل سنگ... وقتي دل سنگت پر رنگ و رياست، وقتي صداقت هميشه بي صداست، وقتي يه بار نشده سر حرفات بموني، نتونستي قدر عشق بي ريارو بدوني، نمي تونم...نمي خوام كه با تو هم صدا بشم، من به خاطر خودت از تو بايد جدا بشم؛ نمي تونم...نمي خوام حرفاتو باور كنم، قصه ي دروغ تو رو از بر بكنم، اگر من ميخوام برم و امروز تنهات بذارم واسه اينه كه خودتو امروز تنها بذارم واسه اينه كه خودتو به تماشا بذارم ولي من هرگز نخواستم كه فراموشت كنم، مثل آسمون بي ستاره خاموشت كنم، صداي تيك تيك ساعت ميگه وقت رفتنه لحظه ي جدايي و خداحافظي گفتنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 21:6 توسط پریسا/ش |
|
|
♣ هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت هر کس دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟ هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست ! و خدا کسی که احساسش کند نداشت! عظمت ها همواره در جست و جوی چشمی که آن را ببیند. خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند. و زیبایی ها تشنه ی دلی که عشق بورزد به او... . دکتر علی شریعتی به خدا نگو من مشکل دارم به اون مشکل بگو " که من خدایی بزرگ دارم ... ! " موافق نیستی ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 23:45 توسط پریسا/ش |
|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها جدی جدی می میرند... آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی می شکنند...و تو شوخی شوخی لبخند زدی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 12:43 توسط پریسا/ش |
|
|
سلام امروز دارم میمرم کسی که همیشه با من بود صبها با زنگ تلفن اون بیدار میشدم شبها به شب به خیر گفتن بهش میخوابیدم رفت رفتا من موندم تنهای تنها با یه عالمه اشک قایم شده تو دلم که تازه یادش اومده بیادا با من دوست بشه اما من اونا را نمیخواهم من به یه نفر دیگه ای احتیاج دارم اشکام جوری تو چشام جمع شده که نمیزاره تایپ کنم من موندم خدام همش دارم باهاش حرف میزنما گریه میکنم خسته اش کردم همیشه منتظر یه روزه بارونی بودم که دسته حمیدما بگیرما زیر بارون باهاش راه برم بدوم مسله اون بار اما همون روزی که بارون اومد دوستم رفتا من موندم اخه دوست ندارم خودم تنها برم زیر بارون من دوست داشتم با حمید برم اما الان فقط خودم هستم دلم میخواهد یه پریسا دیگه مثل خودم به وجود بیاد بغلش کنم زار زار واسش گریه کنما حرف بزنم بگم تنها موندی میخوای چی کار کنی با این همه تنهایی بگم دیگه اجازه نداری منتظر تلفن کسی باشی که بخواهی بیاد دنبالت بهی بگم پریسا خانوم برو دیگه حمید نداری تنها شدی تنهای تنهای تنها چرا این اسکا ولم نمیکنن انگار همینا هستند که ولت نمیکنن بی تو مهتاب شبی از ان کوچه گزشتم همه تن چشم یدم خیره به دنبال تو گشتم ۲۲/۱۰/۸۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 16:55 توسط پریسا/ش |
|
|
هر چی فکر می کنم آخرش به این می رسم که تنهایی واسه ما آدما هیچ وقت تعریف نمی شه؛ همون طوری که بینهایت=صفر همیشه تعریف نشده بود و هست و خواهد بود.چون تنهایی واسه ما وجود نداره, چون فقط یه نفره که تنهاست, تنهایی فقط واسه اون تعریف می شه و با معنیه(منظورم همون تنهای بیکرانه), چون وقتی اون تنها ما آدما رو آفرید چیزی به این اسم تو وجود ما قرار نداد, اون خودش گفت تو هیچ وقت تنها نیستی و من با تو هستم؛ پس مهربون چرا اینقدر اصرار داری چیزی رو که وجود نداره...چیزی رو که تعریف نشده یه جوری توی ذهنت ایجاد کنی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 20:1 توسط پریسا/ش |
|
|
دوست داشتن من ... بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم, نهایت هر چیزی 10 بود, از بابا بستنی میخواستم, 10 تا می خواستم. مامانو 10 تا دوست داشتم, ته دنیا 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود؛ ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریص تر شدم, 1000 تا بستنی هم کفاف منو نمیده؛ اما میخوام بگم دوست دارم...میدونی چندتا ؟؟؟ به اندازه ی همون 10 تا . |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 10:37 توسط پریسا/ش |
|
|
روزی که تو به دنیا اومدی بارون می بارید اما این ابرا نبودن که می باریدن بلکه این فرشته ها بودن که گریه می کردن آخه یکیشون گم شده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 17:27 توسط پریسا/ش |
|
|
قصه ی دو خط موازی... دو خط زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید, آنوقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت: خانه ای داشته باشیم در یک دنج کاغذ, من روزها کار می کنم, می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم, یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم, یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لرزیدند. به هم دیگر نگاه کردند, و خط دومی پقی زد زیر گریه و خط اولی گفت: نه, این امکان نداره. حتما یه راهی پیدا میشه. دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟! هیچ راهی وجود نداره ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید ناامید شد, ما از صفحه خارج می شویم و دنیا رو زیر پا میذاریم. بالا خره کسی پیدا میشه که مشکل ما رو حل کنه. خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر در کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند...از صحراهای سوزان...از کوه های بلند...از دره های عمیق...از دریاها...و از شهر های شلوغ... .سالها گذشت و دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضی دان به اونا گفت: این محال است. هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم, اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت, دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست, دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید, اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید, مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان, دنیا کن فیکون می شود, سیارات از مدار خارج می شوند, کرات با هم تصادف می کنند و نظام دنیا از هم می پاشد.چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم...جمع نقیضین محال است. و بالا خره به کودکی رسیدند کودک فقط سه کلمه گفت: شما به هم می رسید اما نه در دنیای واقعیات, آن را در دنیای دیگری جستجو کنید. دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یه چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت "آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست میدادند" . خط اولی گفت:این بی معنیست. خط دومی گفت: چی بی معنیست ؟ خط اولی گفت: این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همین طور فکر می کنم و آنها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد. خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت: در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت, و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کردو قلمش را حرکت داد و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:22 توسط پریسا/ش |
|
|
خدایا به اندازه تمامی روزهای رفته آروزهای مچاله شده می بینم و به اندازه تمام ستاره های نقره ای شب یلدا آرزوهای
نداشته ! ولی هنوز امید وارم !!! چون باور دارم که ارزوهای آبی ات روزی صدایم می کنند !!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 12:54 توسط پریسا/ش |
|
|
می گویند شیشه ها دل ندارند ... اما وقتی
روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم ... آرام گریست...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 12:47 توسط پریسا/ش |
|
|
از همین امروز بی تاب خانوم زمستونم؟!
زمستان !!!!!!
کی میایی پس؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:17 توسط پریسا/ش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:59 توسط پریسا/ش |
|
|
توی یکی از این هزار شب وقتی سرتو بلند می کنی, می بینی بین یه عالمه ستاره یکی از اون ستاره های خیلی خوشگل و فروزان نظرتو به خودش جلب می کنه. بعد از اون شب هر شب سرتو رو به آسمون بلند می کنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می کنی تا بالاخره به خواب میری.اما یه شب که سرتو رو به آسمون بلند می کنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست... اون وقته که تموم غمای دنیا هری می ریزه توی دلت.بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمی کنی, تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای...هنوز زندگی می کنی...نفس می کشی...خورشید هر روز صبح دنیا رو روشن می کنه...و خلاصه دنیا هنوزم وجود داره؛ پس مهربون دلیلی نداره که دیگه به اون میلیون ها میلیون ستاره ی تو آسمون نگاه نکنی. بعد از اون هر شب می ری و یکی از اون ستاره های پر نورو خوشگل و تماشا می کنی و باز هم یه شب می ری و می بینی اثری از اون ستاره نیست. اما ... اما دیگه مثل دفعه ی قبل ناامید نمی شیو باز هم می ری سراغ یه ستاره ی زیبای دیگه. این قصه تا مدتها واست همینه تا اینکه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای که توی آسمون وجود داره. اما مهربون اینو بدون که آخرین ستاره هرگز از دلت بیرون نمی ره...چون تو با همه ی وجودت, با تک تک نفسات دوسش داری |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:56 توسط پریسا/ش |
|
|
sheart that every day is the best day in the yearay is on your در قلبتان به خود بگویید که هر روز بهترین روز سال است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:54 توسط پریسا/ش |
|
|
وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود به اوگفتم :کیستی ؟
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:52 توسط پریسا/ش |
|
|
من اين حرف سهراب سپهري را خيلي قبول دارم
چشمها را بايد شست جوري ديگري بايد ديد نظر شما چيه منتظرنظرات شما هستم؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 23:3 توسط پریسا/ش |
|
|
سلام دلم ميخواهد از فرشته ها تو تا بال قرض بگيرم پرواز كنم برم اون بالا. بالاها پيش ابرا روي يه ابر نرم دراز بكشم و توي خلوتم ماه را تماشا كنم. يك نفس عميق بكشم ريه هاما پر از اكسيژن كنم دو ساعت يكوت گوش بدم تا آروم بگيرم همه فكرمو ازسرم بيرون كنم پرتشون كنم اون پائين بعد يه عالمه فكر خوب و تازه را بريزم تو سرم واي چه احساس لطيفي بعدش برم سراغ فرشته ه و نگاهشون كنم حالا حوصله حرف زدن ندارم دلم ميخواهد فرشته نگاهموبفهمن مطمئنم كه ميفهمن اخ كه دلم پر از دسته خودم. ميخواهم شكايت خودما پيش فرشتها كنم. ازشون بخواهم كه كمكم كنن تا خودمو عوض كنم بشم اوني كه ميخواهم نه اوني كه هستم اونقدر درد دل كنم كه فرشته ها خسته بشن بعد همه حرفام فرشته ها بهم چشمك ميزنن و به بالا اشاره ميكنن. با تعجب بالا را نگاه ميكنم انگار يه كسي را دارم حس ميكنم كه خيلي بهم نزديكه انگار تو دلمه ولي تو فكرمه نه وجودم ر از اونه پر از اون اما غم ئ غصه نميزاشت حسش كنم دو تا بال كه قرض گرفته بودم بهشون پس ميدم جاش يه ستاره ميگيرم ستاره را ميزارم تو فلبم ميرم تا عمق زندگي! پريسا/ش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 22:40 توسط پریسا/ش |
|
|
به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني.............امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن..........به جاي سيله اشکي که فرد بر مزارم ميريزي.........امروز با تبسمي شادم کن.............به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي.........امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نيازم نه فردا...........قربونه وفاي تو برم.......کجايي تو..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:59 توسط پریسا/ش |
|
|
من بهار را به خاطر شگوفه هايش زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم من دنيا را به خاطر خدايش خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:56 توسط پریسا/ش |
|
|
بچه كه بودم ؛ قدر چيزي را وقتي مي فهميدم ؛ كه ازم مي گرفتند . حال نوبت عشق است مي فهمم كه هنوز بچه ام . |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:43 توسط پریسا/ش |
|
|
قصه گوی ما ... قصه ها تکراری شد!!!! به اغاز یکی بود یکی نبود به انتهای کلاغ به خونش نرسید .... قصه های حقیقی ما هم به اغاز زندگی و به انتهای مرگ تکراری می شود ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0:8 توسط پریسا/ش |
|
|
یادمون باشه واسه کنار هم بودن فرصت زیادی نداریم چون هممون مسافریم یادمون باشه واسه دوست داشتن هم دیگه فرصت زیادی نداریم پس معطلی چرا؟ یادمون باشه واسه به یاد هم بودن نه فاصله مطرحه ،نه زمان، پس تا هستیم به یاد هم باشیم یادمون باشه عزیزا رو به حکم عزیز بودنشون ببخشیم و دلگیری هامونو زیر پا له کنیم چون فرصت موندن کوتاه کوتاه یادمون با شه آدما رو دوست داشته باشیم ،زمین رو دوست داشته باشیم،خدا رو دوست داشته باشیم به حرمت همون فرصت کوتاه یادمون باشه فلسفه او مدنمون دوست داشتن بود،عشق ورزیدن بود ،زندگی بخشیدن بود نه............ نفرت و دشمنی و فراموشی اینجوری زمانی که مسافر شدی و سفر کردی واسه همه اونائی که به یا دشون بودی،دوسشون داشتی،و حرمتشونو حفظ کردی زنده ای و این یعنی ماندگاری تا ابد!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 13:10 توسط پریسا/ش |
|
|
هي بيبن دلم ميخوام بشسنم جلوت توي چشمات زل بزنم بعد يه عالم دروغ برات بگم جدي مگما بعد بزنم توي گوشت آخه من اينهمه دروغ گفتم و تو روي خودت هيچ نياوردي كره خر گاو.................. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 13:1 توسط پریسا/ش |
|
|
سلام چقدر با وقار-چقدر متين-چه آرام-چه نرم!!!! وقتي ابرا خوشحالن ميرن كنار تا خورشيد خانوم بياد زمين را تماشا كنه. راستش من ميونه خوبي با خورشيد خانوم ندارم به نظرم يه جورايي مغروره همچين خودشو ميگيره كه نگو.اصلا نميشه بهش نگاه كرد.ولي ابرا كه مثل من نيستن با همه خوبن حتي با خورشيد خانوم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 13:46 توسط پریسا/ش |
|
|
يه ديوونه با همه مهربونه!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:49 توسط پریسا/ش |
|
|
احساس ميكنم عقربههاي ساعت ديواري قديما آهسته تر ميچرخيدند اما اين روزا خيلي تندتر ميچرخن بيچارها دوره خودشون ميچرخن خيلي مسخره هست !!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 13:49 توسط پریسا/ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام حق پریسا 19 نویسنده این وبلاگ برای تماس با من ایدی من sapari_naze
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
جدید ترین آهنگهای روز شب برفی×سعید× گل شب بو ارسلان طلیعه جونم |
|
RSS
|